واسه چشمای قشنگت یه بغل آرزو دارم
قاصدک خبر آورده که تو باز میای دوباره
دیگه حتی خواب ندارم سحر گلم بیداره
واسه چشمای قشنگت یه بغل آرزو دارم
قاصدک خبر آورده که تو باز میای دوباره
دیگه حتی خواب ندارم سحر گلم بیداره
هر چند وقت یکبار هم نامه را ازکیسه درآورده و به
آن چشم می دوختند. سالها گذشت...پدر برای دیدن
همسر و فرزندانش به خانه برگشت ولی به جز یکی
از پسرانش کسی را در خانه نیافت.
پسر: مدتی پس از رفتنت سخت بیمار شد و چون
پولی برای درمانش نداشتیم حالش وخیم تر شد و
مرد.
پدر: چرا؟! مگر نامه اولم را باز نکردید؟ برایتان در
پاکت نامه پول زیادی گذاشته بودم!!
پسر: نه... نامه را باز نکردیم.
پدر: برادرت کجاست؟
پسر: بعد از فوت مادر کسی نبود که زیر پر و بالش
را بگیرد و نصیحتش کند.او هم قاطی دوستان ناباب
و گمراهی شده و روز و شب را با آنان می
گذراند...
پدر: مگر نامه دومم که در آن از او خواستم پیش من
بیاید و با دوستان ناباب نگردد را نخواندید؟!
پسر: نه...
پدر:این دیگر چه وضعیتی است ! خواهرت کجاست؟
پسر: باهمان پسری که از مدتها خواستگارش بود
ازدواج کرد.الان هم اصلا احساس خوشبختی نمی
کند و زندگی سختی دارد.
پدر با عصبانیت تمام گفت: یعنی او هم نامه من را
نخواند؟! من که در نامه هایم نوشته بودم این پسر
آدم آبرو دار و خوشنامی نیست و من با ازدواج او با
دخترم مخالفم!
پسر: نه... نامه ها را بوسیده و در یک قوطی
مخملی، تمیز و مرتب نگهداری کرده ایم... اما
تاحالا هیچ کدام را نخوانده ایم.
* * *
به حال این خانواده فکر کردم و اینکه چگونه از هم
پاشید و خوشبختیش را از دست داد، آنهم فقط به
خاطر اینکه بچه ها نامه های پدرشان را نخواندند و
به بوسیدن و تقدیسش اکتفا کرده و به آنچه پدرشان
درآن نوشته عمل نکردند...
سحرم دولت بیدار به بالین آمد
گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد
که گل از برگ و
برگ از باد و
باد از ابر میترسد
درین شبها
که هر آیینه با تصویر بیگانهست
و پنهان میکند هر چشمهای سر و سرودش را
چنین بیدار و دریاوار
تویی تنها که میخوانی.
تویی تنها که میخوانی
رثای قتل عام و خون پامال تبار آن شهیدان را
تویی تنها که میفهمی
زبان و رمز آواز چگور ناامیدان را.
بر آن شاخ بلند ای نغمهساز باغ بیبرگی
بمان تا بشنوند از شور آوازت
درختانی که اینک در جوانههای خرد باغ در خواب اند
بمان تا دشتهای روشن آیینهها،
گلهای جوباران
تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را
ز آواز تو دریابند.
تو غمگینتر سرود حسرت و چاووش این ایام،
تو بارانیترین ابری که میگرید
به باغ مزدک و زرتشت،
تو عصیانیترین خشمی که میجوشد
ز جام و ساغر خیام.
درین شبها
که گل از برگ و
برگ از باد و
باد از ابر و
ابر از خویش میترسد
و پنهان میکند هر چشمهای سر و سرودش را
درین آفاق ظلمانی
چنین بیدار و دریاوار
تویی تنها که میخوانی
معلم بد
آهای معلم بد ، چقدر جریمه باید..
چند تا ستاره بسه برای جمع و منها
ضرب و تقسیم تا کشف این معما
تا بوسه ی قدیمی چند تا ترانه راهه
چند تا سپیده رنگی چند تا سپید سیاهه
آهای معلم بد ، چقدر جریمه باید..
به تیغ آفتاب قسم نفس بریده منم
از لج این کج کلاه دوباره رج می زنم
جریمه های خطی جریمه های حرفی
جریمه های آبی جریمه های برفی
علم بهتر است یا ثروت ، گوشه ی پرت نیمکت
بغل بغل تعارف غزل غزل خشونت
آهای معلم بد ، چقدر جریمه باید..
بغض کدوم پرنده باید هنوز بباره
زخم کدوم قناری مرهم این دیاره
چند تا شکار آهو تا ته بیشه مونده
تا اینجا داغ آواز چند تا قفس سوزونده
تا بوسه ی قدیمی چند تا ترانه راهه
چند تا سپیده رنگی چند تا سپید سیاهه
آهای معلم بد ، چقدر جریمه باید
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر بر خیزیم تو اگر برخیزی
همه بر می خیزند
من اگر بنشینم تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون آویزد .(حمید مصدق)
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
که او یکریز و پی در پی
دم گرم چموش اش را بفشارد
بی هیچ فریادی
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
و بشکاند سکوت مرگبارم را
در دامن اسارت می زاید
در زنجیر رشد می کند
از ستم تغذیه می کند
با غصب بیدار می شود...
های این سرنوشت آزادی است

اشتباه فرشتگان .
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .
پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...
حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر
به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند
مجازات زنایش با تو برابر… می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو
به داشتن چهار همسر هستی… برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ
ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی
ازدواج کنی…در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو…او کتک می
خورد و تو محاکمه نمی شوی… او می زاید و تو برای فرزندش نام
انتخاب می کنی… او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد…
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی… او
مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر…. و هر روز او متولد
میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد… و
هاست که او عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و
شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را
بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و
درد های منقطع. قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل
و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند…و اینها همه کینه
است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد
حالا بر خواسته ام!
چه ها می بینم؟
دنیایی است!چه زمینی چه آسمانی….!
دیگر زمینی نیست و همه آسمان است !
هستی سردری است آبی رنگ ! ملکوت فرود آمده است ! ماورا
پرده بر انداخته است! آسمان بهشت بر چشمهای مجذوب من
به لبخند بوسه می زند. آسمان های عرش خدا در قطره گرم
اشک من غوطه می خورد ….
چه آسمانهایی !
به پهنای عدم ! به جلال خدا! به گرمای عشق! به روشنایی
امید ! به بلندی شرف! به زلالی خلوص! به آشنایی انس به
پاکی شکوه زیبا و مهربان دوست داشتن…!
چه می گویم؟
کلمات تنبل و عاجز و آلوده را کجا می برم؟ خاموش شوید ای
کلمات ! از چه سخن می گو یید؟
و من اکنون در آستانه دنیایی ایستاده ام که در برابرم آنچه از آن
دنیای خورشید و خاک و زندگی به چشمم می آ ید سکوت است
و بس….
خودمو درونش خالی کنم اگه پیشنهادی دارید نظر بدید.......
تقدیم سیمین عزیز
پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت.
و شما :
ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید !
پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت.
و شما :
ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم...
پس از این مرا کمتر خواهید دید !!
« دکتر علی شریعتی »
(هنر ، ص ۳۷۵ )
و آن گاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم
و مرا صدفی که مرواریدم تویی
و خود را اندامی که روحت منم
و مرا سینه ای که دلم تویی
و خود را معبدی که راهبش منم
و مرا قلبی که عشقش تویی
و خود را شبی که مهتابش منم
و مرا قندی که شیرینی اش تویی
و خود را طفلی که پدرش منم
و مرا شمعی که پروانه اش تویی
و خود را انتظاری که موعدش منم
و مرا التهابی که آغوشش تویی
و خود را هراسی که پناهش منم
و مرا تنهایی که انیسش تویی
و ناگهان
سرت را تکان می دهی و می گویی:
نه، هيچ كدام.
هيچ كدام اينها نيست، چيز ديگري است.
يك حادثه ديگري و خلقت ديگري
و داستان ديگري است
و خدا آن را تازه آفريده است.
وقتی که دیگر نبود ،
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت ،
من در انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،
من او را دوست داشتم.
وقتی که او تمام کرد ،
من شروع کردم .
وقتی او تمام شد ،
من آغاز شدم .
و چه سخت است تنها متولد شدن ،
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن ...
پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت.
و شما :
ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید !
پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت.
و شما :
ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم...
پس از این مرا کمتر خواهید دید !!
« دکتر علی شریعتی »
دل خون شده ، از دیده برون می آید
دل خون شد از این غصّه که از قصّه عشق
می دید که آهنگ جنون می آید
می رفت و دو چشم انتظارم بر راه
کان عمر که رفته ، باز چون می آید؟
با لاله که گفت حال ما را که چنین
دل سوخته و غرقه به خون می آید
کوتاه کن این قصه ی جان سوز ای شمع
کز صحبت تو ، بوی جنون می آید
« دکتر علی شریعتی »
, نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
, ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم صوتکی سازد
,گلویم صوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد,
بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را ....(شهید دکتر علی شریعتی)